صبح یعنی
آغاز ذره ای لبخند،
کنج لبهائی که بوی خواب می دهند
و عطر چای سبز با طعم پائیز،
در اتاقی که
پر از شاپرک است.
« دانیال رحمانیان »
با مداد آبیم،
باران می کشم.
تو عاشق می شوی.
عاشقی کن.
مداد آبیم تمام می شود
و باران بند می آید.
« دانیال رحمانیان »
ناچارم
به گریه هایم دلخوش باشم،
وقتی هیچ « نیوتن »ی،
جاذبه خنده های مرا
کشف نمی کند.
« دانیال رحمانیان »
شعر من،
از عشق سرچشمه می گیرد،
از دستهای تو.
آیا می توانم
همچنان شاعر باشم؟
« شبنم حمیدزاده »