زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

وعده

 

وعده دادی

که مرا خواهی برد

تا بالای ابرها،

غرق در گوهر باورها،

سوار بر شهابی تیزرو،

غوطه ور در کهکشانی زیبا،

زیر چتری از ماه

و آوائی از ستاره.

قاصدک رفت.

آسمان تاریک شد.

« لیلا میثمی » 

لبخند

 

لب باز کن، آئینه ها را پر کن از لبخند.

لب باز کن؛ انگار می آید صدای قند.

لب باز کن، زیبائی خود را فراوان کن.

هی می نشینی در کنار یادها تا چند؟

زیبائی آن چیزیست که آغاز شد با تو،

تا بر سر تو عشق می ریزد گل و اسپند.

آنان که تصویر تو را در قاب می جویند

از راز شیرین لبت چیزی نمی یابند.

با قامتی بشکوه داری می رسی از راه؛

با قامتی بشکوه مثل جذبه الوند.

تنها شهیدان تو از چشمت نمی گویند؛

من هم به چشمان تو دارم می خورم سوگند.

از چشمهای تو بلور ماه می ریزد.

با چشم تو جانهای عاشق عالمی دارند.

با چشمهائی از گل و آئینه می آئی،

وقتی که فروردین نشیند در دل اسفند.

شوری که چشمان تو در جان جهان افکند

مثل جنون جانهای گم را در گمان افکند.

« شعبان کرم دخت » 

دل من

 

بیا که از تب عشق تو آب شد دل من.

دچار درد و غمی بی حساب شد دل من.

برای شعله شدن آفریده شد چشمت.

برای ذوب شدن انتخاب شد دل من.

چقدر عشق تو سازنده است و ویرانگر!

سر تو باد سلامت! خراب شد دل من.

صدای مخملی و نازک تو را که شنید،

برای ناز کشیدن مجاب شد دل من.

همیشه لالترین بود و بی ترانه ترین؛

به یک اشاره تو شعر ناب شد دل من.

افق! چه خال قشنگی است روی گونه تو!

به محض دیدن تو نکته یاب شد دل من.

« یوسف شیردژم » 

در شب یلدا

 

می توانی به دلم پا بگذاری، بروی

و مرا با خود من جا بگذاری، بروی،

این دل سوخته را دست خدا بسپاری،

همه خاطره ها را بگذاری، بروی؟

بعد از آن صاعقه عشق و هیاهوی نگاه،

می شود ساده از این جا بگذاری، بروی؟

بغض دارم که مبادا سفرت سر برسد.

ترس دارم که مبادا بگذاری، بروی،

روز را در چمدان سفرت حبس کنی

و مرا در شب یلدا بگذاری، بروی.

رسمش این نیست مرا با غزلی سرگردان،

با جنونی لب دریا بگذاری، بروی.

با توام؛ صبر بکن؛ آه! دلت می آید

که مرا بی کس و تنها بگذاری، بروی؟

 

پشت این پنجره ها چشم به راهت هستم.

نکند پشت تماشا بگذاری، بروی!

« شبنم فرضی زاده » 

تشنگی

 

تو با تشنگی دست دادی

و از جان خود دست برداشتی؛

ولی کاش

آن روز،

جهان دست از دامنت برنمی داشت!

« قنبر یوسفی »