زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

خان و خون

 

خان خون ریخت. خون خان برانداخت.

« غلامرضا نیرودل » 

ابدی

 

بنچاق زمینهایم که گم شد، تصادفا به دست یگانه دشمن ابدیم در روستا افتاد؛ اما او که بسیار شریف و باوجدان بود آن را به من برگرداند و از آن پس، یگانه دوست ابدیم در روستا شد.

« غلامرضا نیرودل » 

سنگربان

 

به یاد همقطارمان گفتم: « سنگرش در هیچ جبهه ای مقابل کوبنده ترین تکها هم نشکست. » با ایمانی راسخ گفت: « او هنوز هم گل نخورترین سنگربان تیم ماست. »

« غلامرضا نیرودل » 

فقط عشق است که می ماند!

 

جهان پر می شود از تو، اگر خالی شوی از خویش.

فقط عشق است می ماند، فقط عشق است ای درویش!

ببین ای عشق با این جاده و این باد و بارانها،

به دنبال تو می آیم، اگر دارم سری در پیش!

دل من! آسمان تو به پایان می رسد؟ نه، نه.

فراوان می شوی، وقتی نداری با خودت تشویش.

برو سمت افقهای تماشا با چراغ ماه.

نمی داند کسی در این هوای کور گرگ از میش.

چه سال و ماه غمگینی! چه خورد و خواب سنگینی!

تمام زندگی یعنی همین: گه نوش و گاهی نیش.

اگر آئینه هم باشی، سیاهت می کند این چرخ.

به زیبائی قسم سودی نمی بینی ز همدستیش!

« شعبان کرم دخت » 

پژواک

 

به پایان رسیدیم؛ اما نکردیم آغاز.

فرو ریخت پرها؛ نکردیم پرواز.

ببخشای ای روشن عشق بر ما! ببخشای.

ببخشای، اگر صبح را

به مهمانی کوچه دعوت نکردیم.

ببخشای، اگر روی پیراهن ماه،

نشان عبور سحر نیست.

ببخشای ما را، اگر از حضور فلق،

روی فرق صنوبر خبر نیست.

نسیمی گیاه سحرگاه را

در کمندی فکنده ست

و تا دشت بیداریش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم.

در آن سوی دیوار بیمیم.

ببخشای ای روشن عشق بر ما! ببخشای.

به پایان رسیدیم؛ اما نکردیم آغاز.

فرو ریخت پرها؛ نکردیم پرواز.

« محمدرضا شفیعی کدکنی »