رعد و برق،
بسان یک ناظم مصمم،
از راه می رسد
تا به بچه های کلاس دنیا بگوید:
« هیس! به مربیتان توجه کنید. »
« شهرزاد نیرودل »
بیرون هوا سرد است.
گوشه اتاق تکه ای شیرینی افتاده.
بین مگسها ضیافتی برپاست.
زن خیر خوشحال از خیراتش.
حالا بهار است
و تکه شیرینی همان گوشه؛
ولی از مگسها خبری نیست.
انگار لقمه چربتری پیدا کرده اند.
زن،
به یاد حرف دخترش می افتد:
« اینها،
مگسان گرد شیرینیند.
به آنها دل نبند. »
« شهرزاد نیرودل »
ستونهای چوبی جنگل،
یک به یک قطع می شوند
و فرو می افتند.
حتی ناله های پرنده مادر هم،
نمی تواند دل سنگشان را به رحم آورد.
« شهرزاد نیرودل »