تق تق تق تق،
نوک می زند
بر دیواره جمجمه ام،
از درون.
پس،
کی می خواهد متولد شود
جوجه اردک زشت درونم؟
سرم منفجر شد.
« شهرزاد نیرودل »
خیار، سبز.
پیاز، سفید.
گوجه، قرمز.
هر بار که سالاد می خورم،
ایرانیتر از قبل می شوم.
« شهرزاد نیرودل »
گاهی واقعیت می یابند
خیالبافیهای کودکانه.
قصد خدمت به جامعه دارند
با حس پاک کودکیشان؛
اما بعد،
فشار قبریست
برایشان،
به خاطر آوردن سوگندنامه.
« شهرزاد نیرودل »
قرصها،
وقتی بلعیده می شوند،
جزئی از ما می شوند،
دوست و همراه ما؛
البته فقط برای چند ساعت.
بعد از آن،
باید،
به دنبال دوست جدیدی گشت.
ای رفیقان نیمه راه!
« شهرزاد نیرودل »