کاغذی روی هوا،
می دود با طوفان.
روی کاغذ،
خط من.
می وزد باد بلا.
کلمات،
در هوا پخش و پلا.
شهر،
می پرد روی هوا بام و درش.
خاک عالم به سرش.
« عمران صلاحی »
آورده اند که شیری،
در روزگار پیری،
چندان حقیر شد
که الاغی دلیر شد.
حرفها دارد
از رفتن،
رد پاهای جامانده روی برف.
« علی باجلان »
در بی داستانی،
کف کردم از تنهائی.
حالا کلاغ قصه ها،
نوک می زند به من.
« ریحانه شریفی »
تهران،
ماسکهای خاکستری،
بادبادکهای عزادار.
« کتایون خوشرقم »