زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

گنجشک

 

یک شب مثل همیشه روی صندلی کنار پنجره اتاقش نشسته بود و داشت کتاب می خواند که ناگهان گنجشکی آمد و پشت پنجره نشست. او که از حیوانات می ترسید سعی کرد ترسش را کنار بگذارد و مقداری آب و غذا به گنجشک بدهد؛ چون احساس می کرد که خیلی گرسنه است. کمی آب داخل نعلبکی ریخت و مقداری نان خشک هم خرد کرد و داخل نعلبکی دیگر قرار داد و آنها را بیرون پنجره گذاشت. گنجشک ترسید و فرار کرد. با خودش فکر کرد شاید دوباره برگردد. پس برگشت و روی صندلیش نشست و دوباره شروع به خواندن کرد. هنوز دقیقه ای نگذشته بود که گنجشک دوباره برگشت. نوکش را داخل نعلبکیها کرد و همه آب و نان خشکها را خورد. سپس با چشمهای مهربانش به او نگاه کرد و رفت. هر شب همین وضع تکرار می شد؛ اما یک شب هر چقدر منتظر نشست، خبری از گنجشک نشد. مثل همیشه نعلبکیهای پر شده از آب و نان خشک را بیرون پنجره گذاشت و به ماه خیره شد و از خدا خواست که گنجشک دوباره بیاید. صبح که شد، با صدای جیک جیک بلندی از خواب پرید. رفت پشت پنجره. آن طرف شیشه، گنجشک را دید که با دو تخم کوچک و قشنگ در خانه ای که با شاخ و برگ درختها ساخته نشسته و به او نگاه می کند. شاید از شب تا صبح آن را ساخته بود.

« مهشید فنودی » 

رقص آرام

 

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید،

در حالی که به بازی چرخ چرخ مشغولند

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا به حال به دنبال پروانه ای دویده اید،

آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید،

آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرامتر حرکت کنید.

این قدر تند و سریع به رقص درنیائید.

زمان کوتاه است.

موسیقی به زودی پایان خواهد یافت.

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

آن گاه که از کسی می پرسید: « حالت چطور است؟ »،

آیا پاسخ سؤال خود را می شنوید؟

هنگامی که روز به پایان می رسد،

آیا در رختخواب خود دراز می کشید

و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره،

در کله شما رژه روند؟

سرعت خود را کم کنید.

کمتر شتاب کنید.

این قدر تند و سریع به رقص درنیائید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پائید.

آیا تا به حال به کودک خود گفته اید:

« فردا این کار را خواهیم کرد. »

و آن چنان شتابان بوده اید

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

تا به حال آیا بدون تأثری،

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد؛

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید؛

فقط به این خاطر که به او بگوئید:

« دوست من! سلام. »؟

حال کمی سرعت خود را کم کنید.

کمتر شتاب کنید.

این قدر تند و سریع به رقص درنیائید.

زمان کوتاه است.

موسیقی دیری نخواهد پائید.

آن زمان که برای رسیدن به مکانی،

چنین شتابان می دوید،

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آن گاه که روز خود را با نگرانی و عجله به سر می رسانید،

گوئی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

زندگی که یک مسابقه دو نیست.

کمی آرام گیرید.

به موسیقی گوش بسپارید،

پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

« دیوید ال. وذرفورد » 

گل محمدی

 

گل هنوز،

ناز می کرد به بلبل.

طفلکی بلبل هم،

نه دگر حوصله ای داشت

و نه مستی و نه شوری و سر آوازی.

هر دو از هم دلخور.

هر دو از هم دلگیر

و نه سوزی و نه سازی.

عشق می رفت به درگیری لفظی،

به تشنج بکشد رابطه آنها را

که من از راه رسیدم

و به آنها گفتم:

« صلواتی بفرستید

و این غائله را ختم کنید. »

« حسن فرازمند » 

درخت مهر

 

مرا به یاد سبز بودن می اندازی،

به یاد شادی

و عشق.

پرتوئی از آرامش،

تو همچون باور یک انسانی

که در خلوت،

عشق را

در عمق وجودت می رویانی

و همچون درختی از مهر،

سایه می اندازی

بر گیاهان ظریف

و هوائی پاک را

از برگهای باسخاوتت،

می پراکنی

و دنیائی از شور و صفا،

در ریشه هایت جا دارند

و ساکن دشتی پر از شقایق احساس،

بی توقع،

بی آلایش.

« لیلا میثمی » 

فاصله

 

دیگر فاصله ات را نمی ترسم؛

که ماه از دور،

زیباتر

و دل از دور،

نزدیکتر.

از بخت خوب تو،

چه خوشبخت است شعر من؛

ستاره پوش شب بی ستاره ها!

یاد تو قطب را استوا می کند.

چه رسد به من

که زیرپیراهنم؛ تو را

پوشیده ام.

حالا هر کجا که می خواهی، برو.

من تقدیرم را

بر دایره تو نوشته ام.

« مهری رحمانی »