مثل یک اورکت خزدار بود
قصه با هم بودنمان.
از ترس خراب شدنش،
کمتر سراغش می رفتیم.
« مریم حسینی »
من مثل همه نیستم.
من دلم پرواز نمی خواهد،
خنده های توخالی نمی خواهد.
من،
آسمانی آبی از نرسیدن نمی سازم.
من ناباوریهایم را
نمی خواهم.
« زینب ریاحی »
از چشمهای آینه شاید زلالتر؛
از روشنای ماه ولی بی زوالتر.
خورشیدواره ای به تماشای صبح زود.
حالی بدون وصف، بسی بی مثالتر!
یک اتفاق واقعی افتاده در دلم؛
چیزی شبیه معجزه؛ اما محالتر،
شاید شبیه عشق که با غصه ها مرا
هم کرده آشناتر و هم بی خیالتر.
آری، جواب هر چه ندانسته ام توئی.
باور نمی کنی؟ شده ام بی سؤالتر.
« الهه صابر »
تو بودی؛
مردی که در زندان پرنده شد
و آسمان را می فهمید؛
پرنده ای که به دنیا آمد
و بسیار جوان بود که رفت،
پرنده یازدهم در باد،
پرنده یازدهم در باران،
پرنده یازدهم
که تولدش به زمستان من افتاده است.
تولدش مبارک!
« لاله جهانگرد »
روزی که صاحب باغ او را به این جا آورده بود، گفته بود که باید پرنده ها را بترساند؛ اما طولی نکشید که متوجه شد نمی تواند قلب کاهیش را راضی به ترساندن پرنده ها کند. حالا که صاحب باغ او را داخل انباری انداخته بود، گوشه ای نشسته و به پنجره خیره شده بود و با خودش می گفت: « آیا مترسک جدید یادش می ماند که نشانی جدید مرا به پرنده بدهد؟ اصلا صدای درخواست مرا وقتی که صاحب باغ به سوی انباری می کشاندم، شنیده؟ اگر پرنده پیدایم نکند، چه؟ دوباره مثل آن موقعها تنها می شوم. » به دستهای چوبیش نگاه کرد. انگار جای خالی چیزی روی دستهایش سنگینی می کرد. چقدر دلش می خواست پرنده دوباره روی دستهایش بنشیند! روز اول دوستیشان، مترسک ناگهان و بدون دلیل گفته بود: « با من دوست می شوی؟ ». پرنده که ترسیده بود پر کشیده و رفته بود؛ اما بعد از چند لحظه برگشته و روی دستهایش نشسته و با صدائی لرزان گفته بود: « می گویند تو با بقیه مترسکها فرق داری و هیچ وقت پرنده ها را نمی ترسانی. به همین خاطر، دلم می خواهد روی دستهایت بنشینم. » یاد آن عصرهای شادی افتاد که پرنده روی دستانش می نشست و با هم حرف می زدند و مترسک یواشکی به او گندم تعارف می کرد و به او لبخند می زد. چقدر دوست داشت به جای این لبخند کج و کوله، لبخندی واقعی داشت! در این فکرها بود که ناگهان صدائی آشنا را شنید: « سلام دوست مترسک من! آن جا داخل انباری خیلی تاریک است. نه؟ ». مترسک گفت: « سلام. نشانیم را مترسک جدید بهت داده؟ می دانستم، می دانستم که مترسکها هوای همدیگر را دارند. » پرنده آمد و روی دستهای مترسک نشست. حالا دیگر دستهای مترسک مال پرنده شده بود. مترسک به پرنده نگاه کرد و خندید؛ اما نه با همان لبخند کج و کوله همیشگی؛ بلکه با یک لبخند واقعی.
« فرناز میرحسینی »