هنوز به تو که می رسم،
باید نگاهم را بدزدم.
سرسری سلام کنم
و آرام از کنارت بگذرم.
اینها،
قوانین اول و دوم و سوم عشق است
و من « نیوتن »ی هستم
که هیچ کس نخواهد فهمید
پای کدام درخت سیبش افتاده است.
« وفا موسوی »
زمستان تا گلو می رفت در برف.
زمین بی های و هو می رفت در برف.
چه دورانی! چو می رفتم دبستان،
دو تا پایم فرو می رفت در برف.
« بابک حسین زاده برجوئی »
نه بورانی، نه برفی؛ کو زمستان؟
نه سرمای شگرفی؛ کو زمستان؟
لحافی، قصه ای، مادر بزرگی؟
نه قلیانی، نه حرفی؛ کو زمستان؟
« بابک حسین زاده برجوئی »
سوار بر قطار زمان،
ایستگاه به ایستگاه پیش می رویم.
چیزی به ایستگاه بعدی؛
نه، ببخشید،
ابدی نمانده تا پیاده شویم.
« غلامرضا پیرانی »