اتوبوس ته دره رفت.
آمبولانسها در گردنه ها زوزیدند.
زندگی اورژانسی شد.
به ملاقاتم نیامدی
و هیچ وقت تصور نکردی که شاید،
من آن تصادفی ای بودم
که فقط انگشتهای دستم،
برای نوشتن پیامک « دوستت دارم. »،
برای آخرین بار رقصیدند.
« داوود ملکزاده »
امروز ابرها چه بی قرار می گذرند!
مطمئن باش
کمی آن طرفتر،
طرح چشمانی خیس نقش خواهد بست.
« فرشاد نیکبخت ارزنده »
بی ستاره و زخمی به گوشه ای افتاده است.
فانوسم را بدهید
تا از مرز کلمات عبور کنم.
« فرشاد نیکبخت ارزنده »
ببینید مردم!
تمام واژه هاتان تکراریست؛
سلامها،
جوابها،
دوست داشتنها،
نفس کشیدنها،
... .
به آئینه نگاه کنید.
حتی قیافه هاتان نیز تکراریست.
« فرشاد نیکبخت ارزنده »
باید به دنبال کلمه ای بگردم؛
کلمه ای به شکل یک چشم بند
که بنشیند جائی،
پائینتر از پیشانی این آدمهائی
که انگار،
هیچ کاری ندارند
جز تعجب نگاهشان،
از عشقی،
پا به سن گذاشته.
« فرشته شهلای »